خرید بک لینک
sednaسید مجتبی خیلی سلام الله علیها رو دوست داشت
.
.
یه شب دیدم صدای ناله از اتاقش بلند شد
با نگرانی رفتم سراغش
دیدم پاهاش رو تو شکمش جمع کرده
دستش هم روی پهلوش گذاشته و از درد دور خودش می پیچه
بلند بلند هم داد می زد: آخ پهلوم ... آخ پهلوم
.
.
چند دقیقه بعد آروم شد
گفتم: "چته مادر! چی شده؟ "
.
.
گفت:
"مادر جان!
از خدا خواستم دردی که حضرت زهرا س بین و کشید رو بهم بچشونه
الان بهم نشون داد
.
خیلی درد داشت .. خیلی .. "
.
.

,

- - , .

برچسب: نویسنده: محمد رضا جوادیان تاريخ: پنجشنبه 13 اسفند 1394 ساعت: 15:40

صفحه بندی