خرید بک لینک
gedayeemamhasanبرگ پنجم:
(خمس)
تابستان که می شد و از درس و مدرسه فارغ می شدیم، خودم و حبیب الله با هم می رفتیم کارگری، از صبح تا عصر.
در کنار ما دو سه نفر دیگر هم کار می کردند که چون سنشان از ما بیشتر بود، بنا به آن ها روزی هجده قران می داد و به ما دو قران! با این حال اما بیشتر روزها می رفتیم و کارگری می کردیم.
حبیب الله مقدار کمی از پول هایش را خرج خودش می کرد و مقدار زیادی اش را کنار می گذاشت و خرج فقیر فقرا می کرد.
یک روز وقتی کارمان تمام شد و داشتیم می رفتیم خانه حبیب الله به من گفت: راستی رحمان ما که داریم می ریم کار می کنیم و پول در میاریم، پس تکلیف خمس پول هامون چی می شه؟!
گفتم چی چی؟ خمس؟! اگر بگویم این واژه آن موقع ها برایم یک واژه ی عجیب و غریب بود گزافه نگفته ام.
حبیب الله گفت: آره خمس، یعنی یک پنجم پول مون رو جدا کنیم و در راه دین بپرداریم؛ والا مالمون حرامه، فرقی با مال دزدی نداره.
حقیقتش من وقتی صحبت خمس و این جور چیزها را شنیدم، کمی سختم بود بپذیرم، سن و سال زیادی نداشتم و دلم می خواست همه پول هایم را خوردنی و هله هوله بخرم و کیفش رو بکنم، با وجود این گفتم: باشه.
رفتیم مسجد، نماز اول وقت رو که خواندیم حبیب الله رفت جلو پیش امام جماعت.
گفت: ببخشید حاج آقا من بعضی روزها میرم کارگری و بهم یه مقدار پول میدن خواستم ببینم خمسش چقدر میشه که پرداخت کنم؟!
روحانی مسجد که مشغول گفتن ذکر مستحبی بود سرش را چرخاند و نگاهی به حبیب الله کرد چشمانش از تعجب گرد شد و ابروهایش بی اختیار بالا رفت.
گفت: تو می خوای خمس بدی پسر جون؟! تو که سن و سال نداری. حبیب الله گفت: ولی پرداخت کردن حق الهی بزرگ و کوچک نمی شناسه. روحانی جا خورد حسابی تعجب کرد. تا آن موقع فقط افراد سن و سال دار پیشش آمده بودند برای خمس.
بعد خمس حبیب الله را از او گرفت. از آن سال که حبیب الله دوازده سیزده سالش بود، هر سال می رفت پیش این روحانی و خمسش را پرداخت می کرد. با اینکه هنوز هیچ چیزی بر او واجب نشده بود.

شادی روحش صلوات

@sarbazvalaei251

,

- - , .

برچسب: نویسنده: محمد رضا جوادیان تاريخ: جمعه 14 اسفند 1394 ساعت: 4:50

صفحه بندی