خرید بک لینک
khademebakeriسرتا پاش خاکی بود.چشماش سرخ شده بود از سوز سرما.دو ماه بود ندیده بودمش.
_حداقل یه دوش بگیر،یه غذا بخور،بعد نماز بخون.
سر سجاده ایستاد.آستین هاش رو پایین کشید و گفت:من با عجله اومده ام که نماز اول وقتم از دستم نره
کنارش ایستادم،حس می کردم هر آن ممکن است بیفتد زمین.شاید این جوری می تونستم نگهش دارم.
به نقل از کتاب الکترونیک منبرک های قرآنی

,

- - , .

برچسب: نویسنده: محمد رضا جوادیان تاريخ: يکشنبه 16 اسفند 1394 ساعت: 14:50

صفحه بندی