رفتم #وضو گرفتم و برگشتم.کلی مسخره بازی در آوردم.
گفتم دلت برا مامانت تنگ شده چرا گریه میکنی؟
#قسم داد که این داستان رو به کسی نگم منم تا شهادتش به کسی نگفتم.
گفت #امام_حسین رو خواب دیدم.به #آقا عرض کردم آقا نمیخواین منو بخرید؟منو با خودتون نمیبرید؟
حاج خانوم،#مادر_علی ،میگفت از #کربلا برگشته بود میگفت مامان چرا منو سپردی به امام حسین؟چرا از من دل نمیکنی؟
وبالاخره مادر #اجازه داد و #علی پر کشید...
پ.ن:شایدخیلیاخونده باشن اینوولی محض گریه ی دوباره بود.همین.
الهم ارزقناتوفیق شهادت فی سبیلک...
,
برچسب:
نویسنده: محمد رضا جوادیان