خرید بک لینک
motierahbaramآخر سال با شهدا

جوانترین شهید دهه هفتادی مدافع حرم
متولد : 18آبان ماه 1374
محل شهادت :
تاریخ شهادت : 21 آبان ماه 1394
مزار : قطعه 26 (س)

خاطره: فرماندهی حضرت زهرا س
روز قبل از شهادتش به اتفاق جمعی از دوستان پاسدارش منطقه ای را گرفته بودند و دو شهید هم داده بودند. دوستان که همراهش بودند گفتند بعد از عملیات و گرفتن روستا خوابید و روز بعد با چهره بشاش گفت دیشب را در خواب دیدم که گفت شب گذشته که عملیات کردید همه لحظه، لحظه آن را خودم دیدم. اما عملیات فردا را خودم میکنم.که عملیات انجام شد و منطقه مهمی را هم در آزاد کردند
"سردار علیاصغر گرجیزاده"

مصاحبه با مادر شهید:
علاقه به شهید و مطالعه زیادی که درباره و شهادت داشت، باعث شده بود تا مصطفی انگیزه پیدا کند، به قدری که با آگاهی کامل، قدم در این راه گذاشت و آل رسول الله(ص) شد.
هر وقت به من میگفت: «رضایت بده تا به سوریه بروم»، میگفتم: «اجازه بده سنت کمی بیشتر شود» که میگفت: « در کمین ماست و از آن نباید غافل بشویم، چه تضمینی میکنی که چند سال دیگر، من همین آدم باشم.» در واقع نمیخواست تغییر کند و دوست داشت از این دنیا برود.

یک هفته تمام شبها در میان دوستانش خوابید و گریه و التماس کرد تا او را با خود ببرند
با دیدن ناراحتی من رضایت نامه را پاره کرد

پدرش هم گفت: «مگر مصطفی از و مهمتر است، من این همه مدت در جبهههای جنگ بودم ولی هیچ اتفاقی برایم نیفتاد، راضی به رضای خدا باش و توکل کن.»

من هم با این حرفها آرام شدم. ولی بدون این که من دوباره متوجه شوم، یک مرتبه دیگر رضایت نامه نوشت و از پدرش، امضا گرفت. فردای آن روز، هنگامی که سطل زباله اتاق مصطفی را تمیز میکردم، تکههای پاره شده رضایت نامه را دیدم و به هم چسباندم. وقتی به منزل برگشت پرسیدم: «رضایت نامه را امضا کردهای؟» او هم تایید کرد. اما آن کسی که سرتیم دوستانش برای رفتن بود، نامه را قبول نکرده و با پدرش تماس گرفته بود، چون فکر میکردند خودش نامه را امضا کرده است که همسرم گفته بود خودم رضایتنامه را امضا کردهام، چون مصطفی راه خودش را پیدا کرده است، شده و نمیتوانم جلوی هدفش را بگیرم. رضایت دارم که او به سوریه برود.

قبل از این که برود، میگفت اگر من را نبرند همه کارهای رفتن را انجام دادهام و به هر طریقی باشد میروم و در جمع حضور پیدا میکنم.

روزهای قبل از رفتنتش گوشه ای از اتاق نشسته بود، از من پرسید: «مامان از دنیا چه چیزی میخواهی!!»

گفتم: «خواسته خاصی ندارم و و دنیا را با تو میخواهم و دنیای بدون تو برایم معنایی ندارد»، گفت: «زمانی که من نبودم چه کسی را داشتی؟»
گفتم: «خدا را داشتم»
که در جوابم گفت:
هیچ فرقی ندارد، من هم که نباشم خدا را داری.»
ناراحت شدم و گفتم: «از این حرفها نزن.»

بعد از این حرفم، مصطفی گفت: «مامان سعی کن دل بکنی و ببخشی تا دل نکنی به معرفت نمیرسی، از دنیا و تعلقاتش بگذر. برای هر کسی یک روز، روز است، یعنی روزی که امام حسین ندای “هل من ناصر” را داد و کسانی که رفتند و با امام ماندند، شهید و رستگار شدند، ولی کسانی که نرفتند چه چیزی از آنها ماند، تا دنیا باقیست، لعنت میشوند.»

در جواب حرفهایش با خنده گفتم: «مگر تو صدای “هل من ناصر” شنیدی» که جوابم داد:
دوست داری چه چیزی از من بشنوی!!!
گفت:مامان می خواهم یک مژده بدهم، اگر از ته قلب راضی شوی که به سوریه بروم، آن دنیا را برایت آباد میکنم و دنیای زیبایی برایت میسازم که در خواب هم نمیتوانی ببینی

گفتم: «از کجا معلوم میشود که من قلبا راضی شدم» که گفت: «من هر کاری میکنم بروم، نمیشود. علت اصلیاش این است که شما نیستید، اگر راضی شوی خدا هم راضی میشود.
اگر راضی نشوی فردای قیامت جواب حضرت و حضرت را چه میدهی؟ »

من در مقابل این حرف، هیچ چیزی نتوانستم بگویم و از ته قلبم راضی شدم. قبل از رفتن، به من میگفت: «خیلی برایم دعا کن تا دست و دلم نلرزد و دشمن در نظرم خار و ذلیل بیاید.»

برای شادی روح شهید بزرگوار صلوات

,

برچسب: نویسنده: محمد رضا جوادیان تاريخ: شنبه 29 اسفند 1394 ساعت: 4:18

صفحه بندی