خرید بک لینک
alirezasarkhoshداستان آموزنده
ما برای این چادر داریم می رویم !

رگ هایش پاره پاره شده بود و خونریزی شدیدی داشت.

وقتی دکتر این مجروح را دید به من گفت:

بیارش داخل اتاق عمل...
دکتر اشاره کرد که چادرم را در بیاورم تا راحت تر بتوانم مجروح را جابه جا کنم ،

مجروح به سختی گوشه چادرم را گرفت و بریده بریده و به سختی گفت :

من دارم می روم تا تو چادرت را در نیاوری ؛

ما برای این چادر داریم می رویم ، چادرم در مشتش بود که شهید شد...

راوی: خانم موسوی از پرستاران زمان جنگ
کتاب خانم ها حتما بخوانند ، صفحه 24

,

برچسب: نویسنده: محمد رضا جوادیان تاريخ: شنبه 29 اسفند 1394 ساعت: 9:50

صفحه بندی