ببخش اگر که با عکست بیشتر از خودت و مرام و هدفت آشناییم...به دیوار های شهر که نگاه میکنیم عکس تو را میبینیم...اما عکس تو عمل میکنیم...!!!بیچاره دیوار...چقدر سخت است عظمت تو را تاب آوردن و خراب نشدن...مردم شهر را دیدن و خراب نشدن...
ببخش که این روزها اعتراضشان به عکس توست..میگویند:«خون آلود است،اذیت میشویم»نمی دانم...شاید خون تو وجدانشان را تر میکند که تاب نمی آورندش...!!!اما برادر!!!خون تو حرمت است...کاش حرمت نگاه داریم...
بیچاره مادرت...چقدر هر روز عکس خون آلود جگر گوشه اش را بر دیوار شهر دید و خم به ابرو نیاورد...مردم شهر را دید و خم به ابرو نیاورد...
خوب است...خوب است که چشمانت را بسته ای...بسته ای که نبینی چه بی پروا از مقابلت میگذرند...که نبینی نگاه برادران و حجاب خواهران را!!!که نبینی مردم شهر را...
اما قطره خون روی لبت تنم را میلرزاند...نمیدانم آخرین زمزمه ات چه بود اما میدانم جوابگوی حتی این یک قطره خون هم نیستم...
پس ببخش شهید...ببخش...!!
,
برچسب:
نویسنده: محمد رضا جوادیان