
وقتی مرا از منطقه درگیری برگرداندند و بیمارستان رساندند مسئول نیروی انسانی را در بیمارستان دیدم و صدایش زدم تا مرا دید گفت: « تو زندهای؟» آخر هم خودم، خودم را پیدا کردم (خنده) مرا به ایران که برگرداندند وضعیت آشفتهای داشتم با برادرم تماس گرفتم و گفتم به مادرم خبر بدهد. مادرم که خودش را رساند بیمارستان برای پیدا کردن من پرده روبروی تختها را کنار میزد. وقتی پرده را کنار زد مرا نشناخت و رفت سراغ تخت کناردستیام که صدایش زدم. گفتم:«مامان من اینجایم» گفت: «خوبی؟» گفتم: «ببین پایم اینطوری شده؟» گفت: «فدای سر علیاکبر(ع)» گفتم:« راستش حاجخانم یه انگشتم را هم دادم.» گفت:« فدای سر ابالفضل(ع)» گفتم: « حاجخانم چشمم را هم دادم رفتهها» گفت: «عزیزتر از حضرت عباس (ع) که نیستی» خدا شاهد است تا به امروز بالای سرم گریه نکرده است. یک تعبیری دارد و همیشه میگوید: «پسرم یاس سفیدی بود که فرستادمش حالا یکذره کبود شده وگرنه هیچ فرقی نکرده» این مسیر را مدیون مادرم هستم. خیلی خوب برخورد کرد.»
منبع:
yon.ir/janbazm #جانباز #مدافع_حرم #شهید #شهادت #حبیب_الله #عبداللهی #سوریه #جنگ #مصاحبه #شجاعت #مادر #چشم #انگشت #حضرت #ابوالفضل #عباس #علی_اکبر #حاج_خانم #عکس #نوشته #مامان #نشناخت #یاس #کبود #یاس_سفید
www.afsaran.ir/link/
mehrdadz.blog.ir/pos
sangariha.com/view/p
,
برچسب:
نویسنده: محمد رضا جوادیان
تاريخ: پنجشنبه
23 ارديبهشت
1395 ساعت: 7:56