خرید بک لینک
afsarejavan16 آقا حبیب فکر می کند رفیقش شهید شده؛ برادرش تنهایش گذاشته. چشمانش خیس می شود. محمد اما زنده است. لبانش تکان می خورد. آقا حبیب صدای «یا زهرا»یش را می شنود. می دود سمتش. هر طور شده چند متر عقب می کشدش. با محمد حرف می زند. می کوشد بخنداندش. خاطرات را برایش زنده می کند. زمان را می کُشد تا او را عقب بکشد. کمی بعد که محمد را سوار تویوتا می کند خیالش راحت می شود. آقا حبیب فکرش را هم نمی کرد که قرار است چند دقیقه دیگر توی تویوتایی که او، محمد و 12 نفر دیگر نشسته اند، یک موشک «کورنِت» لعنتی اصابت کند تا همه شهید شوند؛ همه جز او؛ جز نیمی از او؛ نیمی از جسم او که سمت راستش سوخته؛ سوی یک چشمش رفته و گوشت تنش ریخته.

پ ن:حبیب نیمی از جانش را درسوریه جا گذاشت آری محمد شهید شد=و نیمی از حبیب رفت.....
محمد و حبیب دو رفیق بودند یک روح در دو بدن
خیلی سخته دو رفیق باشی اما یک شهید

,

برچسب: نویسنده: محمد رضا جوادیان تاريخ: يکشنبه 26 ارديبهشت 1395 ساعت: 18:51

صفحه بندی