خرید بک لینک
ebrahimhadi110"...والله یعلم و انتم لا تعلمون(نور 19)"

مردی به پیامبر خدا، حضرت سلیمان سلام الله علیه، مراجعه کرد و گفت
ای پیامبر میخواهم به من زبان یکی از حیوانات را یاد بدهی.
حضرت فرمود: توان تحمل آن را نداری.
اما مرد اصرار کرد
حضرت سلیمان پرسید کدام زبان؟ جواب داد زبان گربه ها،چرا که در محله ما فراوان یافت
می شوند. حضرت سلیمان در گوش او دمید و عملا زبان گربه ها را آموخت.
روزی دید دو گربه با هم سخن می گفتند.یکی گفت غذایی نداری که دارم از گرسنگی
می میرم. دومی گفت نه اما در این خانه خروسی هست که فردا می میرد آنگاه او را
می خوریم.مرد شنید و گفت:به خدا نمی گذارم خروسم را بخورید آنرا هم خواهم فروخت
و فردا صبح زود آنرا فروخت.
گربه آمد و از دیگری پرسید آیا خروس مرد؟گفت نه صاحبش فروختش،اما گوسفند نر
آنها خواهد مرد و ان را خواهیم خورد.
صاحب منزل باز هم شید و رفت گوسفند را فروخت.گربه گرسنه آمد و پرسید آیا
گوسفند مرد؟گفت:نه! صاحبش آنرا فروخت.اما صاحب خانه خواهد مرد و غذایی برای
تسلی دهندگان خواهند گذاشت و ما هم از ان میخوریم!
مرد شنید و به شدت بر آشفت.نزد پیامبر رفت و گفت گربه ها می گویند امروز خواهم
مرد! خواهش می کنم کاری بکن!
پیامبر پاسخ داد:خداوند خروس را فدای تو کرد اما آنرا فروختی،سپس گوسفند را
فدای تو کرد آنرا هم فروختی،پس خود را برای وصیت و کفن و دفن آماده کن...
حکمت این داستان:
خداوند الطاف مخفی دارد ما انسانها آن را درک نمی کنیم.
او بلا را از ما دور می کند و ما با نادانی خود آن را باز پس میخوانیم!!!!
پس بر ماست که امورمان را به او بسپاریم.

,

برچسب: نویسنده: محمد رضا جوادیان تاريخ: يکشنبه 16 خرداد 1395 ساعت: 12:10

صفحه بندی