خرید بک لینک
mahan777خاطره حمید سبزواری از انتخاب آیتالله خامنهای برای رهبری انقلاب

صحبت در این مقال بود که دیدم قدسی چیزی میخواهد بگوید، قطعش کردم سخن گفتن را. گفت: "گوش کن یک داستانی را برایت بگویم". بعد گفت "حالا این باشد برای بعد". گفتم "چرا؟" گفت: "امشب خلوت است و حالا مناسب نیست". من اصرار کردم که "حتماً باید بگویی". گفت "ما که جوان بودیم؛ من و آقای خامنهای و چند جوان همسن و سال، عربی میخواندیم، درس طلبگی میخواندیم و در هفته هم یک روز 6ــ5 نفر بودیم دستهجمعی میرفتیم خانه یک پیرمردی؛ پیری بود که سالی از او گذشته بود، پیر، منظور اینکه بتواند هادی و راهنمای انسان شود، یک آدم دانشوری که آدم از او درس بگیرد. به این قصد ما هفتهای یک روز آنجا میرفتیم و شعری نیز که گفته بودیم میخواندیم و ایشان هم یک صحبتی میکردند و ما را نصیحت میکردند که در زندگی اینطور باشید. شعرهایمان را که میخواندیم گاهگاهی میگفتند اینطوری باشد بهتر است، چون سری از شعر و شاعری هم داشت، ما شارژ میشدیم و از مجلس ایشان بیرون میآمدیم.

یک روز آنجا رفتیم، (آقای خامنهای تازه عمامه گذاشته بود)، موقع بیرون آمدن، خداحافظی کردیم از پیر مرشدمان، ایشان گفتند که «آقا سیدعلی آقا، با شما کاری داشتم»، آقای سیدعلی خامنهای آنجا ماند و بقیه آمدیم بیرون. ما در حیاط ایستادیم و دیدیم کمی طول کشید، بعد حاج آقا بیرون آمدند. آن موقع یک برافروختگی در سیمای آقای خامنهای مشاهده کردم. گفتم: سید! آقا چه فرمودند؟ گفتند که «آقا مرا نصیحت کردند راجع به عمامهای که سرم است که این عمامه این جوری است». گفتم: خوب اگر واقعاً همین بود ما هم بهره میبردیم، اینکه حرف محرمانهای نیست که آقا بگوید صبر کن فقط با تو کار دارم. گفت: «آن چیزیست که حالا وقت گفتن آن نیست». گفتم: یعنی چه؟ چرا؟ در خلوت ایشان را دیدم. گفتم این را باید بگویی! گفت «والله ایشان یک چیزی فرمودند که من در خودم یک چنین مسئلهای را نمیبینم، ایشان به من فرمودند: خودت را بساز، یادت باشد تو یک روزی در این مملکت باید حرف اول را بزنی و مضمونی قریب به این»".

همین که این حرف را گفت، من به خاطرم گذشت مگر نه اینکه حرف اول را امام(ره) میزند، آقای خامنهای نمیزند! امام(ره) حضور داشتند، زنده بودند، ولی این گفتار همیشه در یاد و نظرم بود، تا شب ارتحال امام(ره). شب ارتحال، من در سالن خانهمان خوابیده بودم و رادیو را گرفته بودم، بعد کمکم آن را خاموش کردم، قبل از اینکه بخوابم رجال کشوری از نظرم گذشتند، نظرم رفت به اینکه؛ بعد از امام(ره) چهکسی رهبر میشود؟ چه خواهد شد؟ این دغدغه، مدتی من را مشغول کرد، یکدفعه حرف قدسی به یادم افتاد. گفتم آیا آقای خامنهای خواهد شد، رهبری به حاج آقا خامنهای تفویض خواهد شد؟ به هر صورت من آن شب با ناراحتی چرتی زدم.

صبح رادیو را باز کردم دیدم قرآن میخواند بعد اعلام کردند که هیئتی تشکیل شده و امر رهبری به آقای خامنهای تعلق گرفته است. آنوقت فهمیدم و پیشِ خود گفتم که خدایا تو چه بندگانی داری، ما چه غافل هستیم، اینها چهکسانی هستند که از ورای پردهها آینده را میبینند.

آنجا که سعدی میفرماید:
رسد آدمی به جایی که بهجز خدا نبیند بنگر که تا چهحد است مقام آدمیت

,

برچسب: نویسنده: محمد رضا جوادیان تاريخ: يکشنبه 23 خرداد 1395 ساعت: 19:41

صفحه بندی