خرید بک لینک
bidari1371احمد یقه من رو گرفت و منو کشوند برد داخل بیمارستان. بعد اسم مریض که دستهاش زخمی بود رو پرسید.
– اسمت چیه؟
– علی ..
– چند سالته؟
– هفده سال …
– بچه کجایی؟
– شهسوار …
– چند روزه تو بیمارستانی؟
– یه هفته …
– چه جوری با این دست ها غذا میخوری؟
– ….

بعد دیدم دنبال یه چیز تیزی میگرده که پرت کنه طرف من… و گفت: “تو خونه مادرش لباساشو میشوره. تو خونه مادرش جوراباشو میشوره. تو خونه مادرش براش غذا درست میکنه. میخواد بره مدرسه با سلام و صلوات میفرستش بره. جوون رعنا و رشید رو بزرگ کرده داده به جمهوری_اسلامی. این انصافه که کارمندای تو که تو این بیمارستان کار می کنند اینقدر بی توجه باشن که به این بچه ها نرسن؟ حالا اگه داداش خودت بود اینجوری عمل می کردی؟ تو مگه دین نداری، مگه خدا نداری، مگه پیغمبر نداری؟ تو مسؤولیت روی دوشته .
این عصبانیت حاج احمد متوسلیان در برابر سهل انگاری مدیر یک بیمارستان نسبت به جوانی بسیجی است .

پ ن: به نظرم اگه حاجی الان بود مسئول ها رو سینه خیز می برد!

صفحه های مجازی(فیس "بوک.پلاس.لینک ین....غیره) ", || #صفحه_های_مجازی ||,

برچسب: نویسنده: محمد رضا جوادیان تاريخ: يکشنبه 13 تير 1395 ساعت: 3:26

صفحه بندی