خرید بک لینک
farid91گفتم بمان و محمدحسین را ببین، بعدش میروی...
فرمانده هم از لیست اعزامیها حذفش کرده بود!
رسماً داشت گریه میکرد.
آخر تسلیم خواهشهایش شدم...

زنگ زدیم و گفتیم محمدحسین به دنیا آمد،
حرم سه ساله ارباب بود!
وقتی برگشت نه محمد حسین او را دید و نه او محمد حسین را...

جفتشان با چشمان بسته همدیگر را ملاقات کردند...

,

برچسب: نویسنده: محمد رضا جوادیان تاريخ: چهارشنبه 16 تير 1395 ساعت: 22:59

صفحه بندی