خرید بک لینک
zabedi- پدرم داشت میرفت
- با همان نگاه مهربان و دلنشین
- دستش رو گرفتم
- گفتم:
- بابا! میشه نری؟
-روز معلم مدرسه ما میخوان جشن بگیرن همه بابا مامانا هستن؛ میشه بمونی، باهام بیای؟
- پدرم نگاه مهربونش رو بهم دوخت و یه بوسه به پیشونیم انداخت و برگشت.

- برگشت کنارم نشست و همینجور که با دستای مهربونش موهامو نوازش میکرد
بهم گفت:
- رقیه جان! تو اینجا مامان کنارته و داداشت رو داری، من باید برم یه جای خوب تا مواظب خوبیهای یه رقیه دیگه باشم، میخوام برم که نذر داشتن رقیهای مثل تو رو ادا کنم.

- میخوام برم تا تو در آرامش کامل بتونی جشنی قشنگ برا معلمت بگیری و لذت ببری. میخوام برم مدافع حرم رقیهای باشم که تو یادگارشی. اونجا که امن شد، زودی برمیگردم و کنار رقیه کوچولوی خودم میمونم.
- بلند شد...

انگار پدرم قدش این بار از همیشه بلندتر شده بود.
احساس کردم اگه دستشو بلند کنه خورشید رو برام میگیره.
لبخندی زد و رفت...
امروز خبری آوردن
مامان داداش کوچیکم رو تو بغلش محکم فشار میداد و قرآن میخوند
گفتم مامان چی شده؟
- بابات رفته
- میدونم مامان؛ رفته مواظب حرم رقیه باشه.
مامان یه نگاه مهربونی بهم کرد و گفت:
- بابات اونقدر خوب از حرم رقیه مراقبت کرد که محرم شد
امروز بابات وارد حرم شد و از این به بعد دیگه رقیه مواظب باباته.

,

برچسب: نویسنده: محمد رضا جوادیان تاريخ: يکشنبه 20 تير 1395 ساعت: 17:56

صفحه بندی