خرید بک لینک
vaezemousaviهمه خانه مادر شوهرم جمع بودیم.
برادر شوهرم کم کم شروع به حرفزدن کرد: «در سوریه عملیاتی بوده که از حدود 30-40 نفر، نیمی از آن به شهادت رسیدهاند و نیمی دیگر اسیر شدهاند.»
بند دلم پاره شد. بدنم میلرزید.
نمیدانم چطور خودم را به برادرشوهرم رساندم.
یقه کتش را گرفتم و گفتم «تو رو خدا بگو چه شده؟»
سرش را پایین انداخت و بنای اشک ریختن کرد! بنده خدا یک دستش روی قلبش بود و یک دستش روی سرش.
حالم دست خودم نبود.
مثل بچهها پایین بالا میپریدم و به مادر مرتضی میگفتم «مامان من مرتضی را میخواهم!»
حنانه آرام و قرار نداشت. ملیکا با موهای پریشان روی مبل نشسته بود. هیچکس حواسش به بچههای مرتضی نبود...
فقط فریاد میزدم و میگفتم «مرتضی چرا رفت؟ من که التماسش کرده بودم نرود! ای خدا من مرتضی را از تو میخواهم!»

به روایت همسر شهید مدافع حرم مرتضی کریمی شالی

گروه مردان بی ادعا

/telegram.me/mardane

پس از ورود به کانال روی کلمه join کلیک کنید

,

برچسب: نویسنده: محمد رضا جوادیان تاريخ: دوشنبه 28 تير 1395 ساعت: 17:52

صفحه بندی