من تصور درستی از واقعیت #جنگ نداشتم و کسی هم برای من توضیح نداده بود،
و این باعث شد که یک ساک #دخترونه ببندم!
شبیه #مسافرت های دیگه!
و عضو جدانشدنی از خودم رو بذارم تو ساک!
یعنی #بیگودی هام!!!
.
.
.
به منطقه جنگی و نزدیک #بیمارستان رسیدیم...
نمیدونم چطور شد که ساک من و بقیه خواهرا از بالای ماشین افتاد و باز شد و به دلیل باد شدیدی که تو منطقه بود، محتویاتش خارج شد و لباسا و بیگودی های من پخش شد تو #منطقه!!!
.
.
ما مبهوت به لباسامون که با باد این ور و اون ور میرفتن نگاه میکردیم.
و برادرا افتادن دنبال لباسا... و ما #خجالت_زده!
.
.
برادرا بعد از جمع کردن یه کپه لباس اومدن به سمت ما
دلمون میخواست انکار کنیم،
اما اونجا جنس مونثی نبود جز ما سه نفر که تو اون بیابون وایساده بودیم!
.
و بعد بیگودی هام دست یه برادر دیگه بود،
و خانما اشاره کردند که اینا بیگودی های خواهر کاتبیه!
.
از اون
لحظه که بیگودی ها رو گرفتم، تصمیم گرفتم اونا رو #منهدم کنم!
شب تو کیسه انداختم و پرت کردم پشت بیمارستان!
صبح یکی از برادرا اومد سمتم با یه کیسه بیگودی
گفت در حال #کشیک بودن که این بسته مشکوک رو پیدا کردند!
گفتن:
بیگودیهای خواهر کاتبیه!!
.
شب که همه خوابیدن، تصمیم گرفتم چال کنم پشت #بیمارستان_صحرایی!
چال کردم!
چند روز بعد یکی از برادرا گفت:
ما پشت بیمارستان خواستیم #سنگر بسازیم، زمین رو کندی ،اینا اومده بالا!
گفتن اینا بیگودی های خواهر کاتبیه!
و من...
.
.
هر جور این بیگودی های لعنتی رو سر به نیست میکردم
دوباره چند روز بعد دست یکی از برادرا میدیدم که داره میاد سمتم!
#خواهر_کاتبی
خواهر کاتبی
بیگودی هاتون!!!
.
.
.
راوی:
سرکار خانم کاتبی
پرستار پر افتخار دوران دفاع مقدس
و یکی از راویان فیلم ایستاده در غبار
.
.
.
میلاد با سعادت حضرت معصومه سلام الله علیها و روز دختر مبارک
,
برچسب:
نویسنده: محمد رضا جوادیان